سيد محمد باقر برقعى
444
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
يك نامه نوشت نامه برايم ز راه دور و دراز * كه بىتو جان و تنم خسته زندگى سخت است تو بىخبر ز منى ، شعلههاى رنج سياه * گرفته بر تن و جان من سيهبخت است * دو سال مىگذرد ، رفتهام ، نمىپرسى * چرا ؟ ز پيش تو رفتم كنون كجا هستم چو باد رفته ز ياد تو رفتهام ، امّا * تو غافلى كه به عهد گذشته پا بستم * تو نيستى كه ببينى چه مىكشم هر شب * ز رنج دورى تو زير بار اين ماتم تو نيستى كه ببينى چو شعله مىلرزم * به ياد محفل تو در ميان محفل غم * تو نيستى كه ببينى ز چشم تبدارم * هنوز شهد و شكر خند آرزو ريزد تو نيستى كه ببينى ز داغ بوسهء تو * هنوز بوى هوسناك بوسهها خيزد * شنيدهام كه پس از رفتنم تو خوشحالى * نمىتپد دل هرجايى و هوسبازت به جاى من كه نشاندى ؟ بگو ، بگو جانم * به جاى من چه كسى مىكشد كنون نازت ؟ * كنون كه گيجم و گنگ ، اى خدا بگو با من * جواب او چه دهم ؟ او بهانه مىگيرد ز دست خواهش بىجاى آرزو مُردم * چرا درون دلم عشق او نمىميرد مهتاب من ، بتا ! ناخوانده از گلوى افقهاى دوردست * لختى درون ظلمت انديشهام بتاب شبها بيا و در صدف تنگ سينهام * همچون ونوس گمشدهء آرزو بخواب * شبها بيا كه شعله كشد درد انتظار * بر پيكر نحيف من و استخوانىام